ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

چهارشنبه 14 فروردین 1398

نقدی بر یک نظر

چندی پیش شعری خواندم  بصورت زیر و امروز نقدی برآن بصورت شعر نوشتم!

البته بنده شاعر نیستم ! فقط آنچه به ذهنم آمد گفتم.

متن شعر:

 آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند.


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند


آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند!


آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند !!

 آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند!


آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند!


آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!!!

و اما نظر بنده:

آنکس که بداند، نداند یا اینکه نخواهد که بداند

 بر ما و شما هیچ ضرر یا ثمری باز ندارد

 

  آنکس که نداند همه نوع بشرخلق خدایند!

خود فلسفه خلقت گیتی و جهان را نشناسد.!

 

آنکس که خودش را زهمه برتر و فرزانه بداند !

 در گنبد گردون همه را خسته و شرمنده نماید!

 

آنکس که همه خلقت دنیا و جهان عشق ببیند!

یک دم نزند حرف، بجز عشق نپوید!  

 

 حیف است از این سلسله گوییم و نبیند.

آنکس که خودش مدعی فهم شود موی نبیند.!

 

آنکس که به آحاد و اجزای جهان عشق بورزد

از خود گذرد تا نکند تک تک اعضاء بسوزد 

 آنکس که نداند، همه حکمت و عشق است دراینجا

پس گو به چنین بنده که همت طلب از خالق دنیا

                                                                              محفوظی 9/2/96