ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

شنبه 09 شهریور 1398

باور یا حقیقت!

باور یا حقیقت

  چیزی که با روح و جان خود باور داری، الزاما" حقیقت نیست!   سقراط



جمعه 08 شهریور 1398

ذهن آدم

ذهن آدم مانند چتر است،

     زمانی کارایی دارد که باز باشد!




سه‌شنبه 05 شهریور 1398

ظلم آشکار(برداشت آزاد از مثنوی)

ظلم آشکار

     پادشاهی به مسجد شهر روانه شد تا از مشکلات مردم بشنود و درد و رنج آنها را دوا کند، در میان ملازمانش از کوچه عبور کرد، در مسیر عبور پادشاه به مسجد، ملازمان مردم را به کنار می راندند و به سر هر کس که در راه میماند چوب میزدند!

در این میان چوبی به سر پیری خورد و خون جهید!  پیر خود را به پادشاه رساند و گفت: بیا این ظلم آشکار را ببین که از تو به من رسیده، به مسجد میروی که درد نهان بینی؟

وقتی چنین ستم روشنی از خودت به من رسیده نمیبینی، چگونه توانی ظلمی که از دیگران به ما رسیده را دوا کنی؟!

                                                                                                                                       برداشت آزاد از مثنوی




یکشنبه 27 مرداد 1398

کتاب زندگی

کتاب زندگی جلد دوم ندارد! 

   مهمتر اینکه فرصت مرور همین جلد اول هم فقط یکبار است!! 

       برداشت و درک ما از این کتاب خیلی مهم است!!!




چهارشنبه 08 خرداد 1398

زیباترین شعر

باران

باران که شدى مپرس، اين خانه کيست    سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيستب

باران که شدى،  پياله ها را نشمار     جام و قدح و کاسه و پيمانه  يکيست

باران! تو که از پيش خدا مى آیی     توضيح   بده عاقل و فرزانه  يکيست

بردرگه او چونکه بيفتند به خاک     شير و شتر و پلنگ و پروانه  يکيست

با سوره ى دل، اگر خدا را خوا ندى    حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست

از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار     در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست

گر درک کنى، خودت  خدا را بينى    درکش نکنى ، کعبه و بتخانه  يکيست

                                                       مولانا




چهارشنبه 08 خرداد 1398

ممنون بودن یا مدیون بودن؟




چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398

دین و مذهب

  از نظر من

دین داشتن یعنی شناخت و رعایت اصول انسانی

  مذهب   یعنی دوست داشتن همه موجودات عالم بدون هیچ چشمداشت و هیچ محدودیتی!

اگر آدم بدون تعصب و جهت گیری، فقط وجدان خود را در نظر گیرد و در اعماق وجودش بنگرد، چیزی جز دوست داشتن و محبت به هم نوع و تمام مخلوقات هستی نمیبیند!




چهارشنبه 28 فروردین 1398

درد نکته سنجی

نکته سنجی

زدرد نکته سنجی هرکه آگاه است میداند که معنی دردل اول خون شود وآنگه سخن گردد.

اهل دل را دو خصلت باشد ، سخن دل پذیر و دل سخن پذیر

ای کاش ما هم به یکی از این دو نزدیک شویم!

عشق و مستی       

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی        تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید         ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم        با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را            تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود        تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست       کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ       چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی




چهارشنبه 28 فروردین 1398

ارزش انسان

سلام

دوستی در یک یادداشت برایم نوشت:

 "به کسی ارزش نمی داد . . .

بعدها فهمیدم

اصلا ارزشی نداشت ، تا به کسی بدهد."

..........................................

از نظر روانی میتوان گفت کسی که نظر بالا را داده است ، شاید در جامعه مورد بی مهری قرار گرفته و کسی به او توجهی نداشته است،

به هر حال در جوابش نوشتم :

سالها فكر ميكردم چرا بعضي از آدمها سراپا ارزشند ، ولي بعضي هم بي مقدار و بي ارزش ...

خيلي فكر كردم ، راستي چرا با ديدن بعضي آدمها ذوق زده مي شدم و با ديدن بعضي ... ( آرزوي نديدنشان)

و الآن با ديدن همان آدمها كه بنظرم بي ارزش بودند ! ديگر احساس بد به من دست نميدهد.

شايد ايراد از خودم بوده ،

نميدانم ،

 شايد فهميده ام هماني كه براي من بي ارزش مينمود ، براي دختر هشت ساله اش پدري به ارزش  تمام دنيا، و آغوشش دريايي است از محبت.!

براي پسر هجده ساله اش پشتيباني است چون كوه .!

براي همسرش عشقي است بي پايان .!

براي همكارش ، كوله باري است از تجربه.!

 .... و براي خدا ،  خليفه" الله

آري

           چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد




چهارشنبه 14 فروردین 1398

نقدی بر یک نظر

چندی پیش شعری خواندم  بصورت زیر و امروز نقدی برآن بصورت شعر نوشتم!

البته بنده شاعر نیستم ! فقط آنچه به ذهنم آمد گفتم.

متن شعر:

 آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند.


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند


آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند!


آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند !!

 آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند!


آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند!


آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!!!

و اما نظر بنده:

آنکس که بداند، نداند یا اینکه نخواهد که بداند

 بر ما و شما هیچ ضرر یا ثمری باز ندارد

 

  آنکس که نداند همه نوع بشرخلق خدایند!

خود فلسفه خلقت گیتی و جهان را نشناسد.!

 

آنکس که خودش را زهمه برتر و فرزانه بداند !

 در گنبد گردون همه را خسته و شرمنده نماید!

 

آنکس که همه خلقت دنیا و جهان عشق ببیند!

یک دم نزند حرف، بجز عشق نپوید!  

 

 حیف است از این سلسله گوییم و نبیند.

آنکس که خودش مدعی فهم شود موی نبیند.!

 

آنکس که به آحاد و اجزای جهان عشق بورزد

از خود گذرد تا نکند تک تک اعضاء بسوزد 

 آنکس که نداند، همه حکمت و عشق است دراینجا

پس گو به چنین بنده که همت طلب از خالق دنیا

                                                                              محفوظی 9/2/96